عزيز عمو چگونه ميتوانم دوري تو را تحمل كنم بعد از اكبر شاخسار زندگيم از تو طراوت ميگيرد. به ميدان نرو عزيزم داغ تو سنگين است. هر وقت برادرم حسن را دلتنگ ميشوم تو را نگاه ميكنم پس بمان عزيز عمو بمان.
و پسر برادر چه زيبا جواب ميدهد هنگامي كه ميگويد: «عموجان بگذار بروم از همان كودكي ياد گرفتهام فدايي تو باشم. يادت هست آن روز كه جنازه پدرم تير باران شد گفتي اكنون وقت مبارزه نيست صبر كن روز مبارزه فرا خواهد رسيد. آيا امروز وقت شهادت من فرا نرسيده است همه ياران رفتهاند و حتي علياكبر نيز در اين راهت فدا شده است. نميتوانم دوري علي را تحمل كنم اجازه بده من هم به علي ملحق شوم. ميدانم دوري من براي تو سخت است اما دوري تو براي قاسم سختتر است. عمو جان مرگ در راه تو از عسل براي من شيرينتر است پس بگذار در راهت فدا شوم.
و عمو چگونه ميتواند نپذيرد اما چه زيبا از برادرزاده درخواست ميكند: «قاسم نبايد به ميدان بروي زيرا هنوز مهمترين كار مانده است. مگر رسم همه ياران وداع و اذنخواهي از عمويت نيست و آيا من ميتوانم بدون خداحافظي جگر گوشه برادرم را به سوي قتلگاه بفرستم. پس از اسب پياده شو تا يكبار ديگر تو را در آغوش بگيرم و ياد برادرم حسن بيفتم همان برادري كه حتي در خانه خود غريب بود و زهر جفا را آن بيوفا همسر به او نوشاند و اي كاش اكنون بود و ميديد پسرش در راه حسينش اين گونه جانبازي ميكند.
پس عمو و برادرزاده در آغوش يكديگر قرار ميگيرند و باهم وداع ميكنند و پس از چند لحظه برادر زاده راهي ميدان ميشود در حالي كه از شدت شوق به شهادت حتي فراموش ميكند كه بند كفشش را ببندد و چه زيبا رجز ميخواند؟
«ان تفكروني فانا ابن الحسن
سبط النبي المصطفي الموتمن
هذاالحسين كالاسير المرتهن
بين انامن لاسقو صوب المرن»
اگر مرا نميشناسيد فرزند حسن مجتبي هستم نواده پيغمبر برگزيده و امين پروردگار. مرگتان باد اين حسين است كه چونان اسير در بند شما است. شما مردماني كه از نزول باران سيرابيتان مباد»
پسر 14 ساله حسن(ع) چنان ميجنگد كه كوفيان سنگدل انگشت به دهان ميمانند سواري غرق در سلاح به ميدان ميآيد اما ديري نميپايد كه نوه حيدر كرار او را راهي جهنم ميكند و چهار فرزندش را نيز يكي پس از ديگري به دوزخ ميفرستد و جنگ ادامه پيدا ميكند تا چهارده زخم بر بدن چهارده ساله حسن(ع) نقش ميبندد و ديگر تاب مقاومت ندارد تا اينكه ملعوني او را از اسب به زير ميكشد و بدون او زير سم اسبها قرار ميگيرد و حسين تلاش ميكند يكبار ديگر فرزند برادر را ملاقات كند پس ابتدا قاتل فرزند برادر را به درك ميفرستد و يكبار ديگر و براي آخرين بار قاسم را در آغوش ميگيرد و در حالي كه او در راه خداي حسين فدا شده است پس حسين او را ميبوسد و ميگويد: «والله يعز علي عمك ان تدعوه فلا يجيبك اويجيبك لايعينك او بعينك لا يغني عنك بعد قوم قتلوك»
«به خدا سوگند بر عمويت سخت و ناگوار است به ياري بخوانيش و نتواند پاسخت گويد. يا پاسخ دهد و نتواند ياريت كند يا تو را ياري كند اما سودمند نباشد. از رحمت خدا دور باشد گروهي كه تو را كشتند.»
و پيكر او را به سينه ميگيرد در حالي كه خطي از بند كفش گسسته قاسم بر زمين ميماند او پيكر او را در كنار علياكبرش ميگذارد و دو گلبرگ كربلا را ميبوسد و به سمت خيمه زينب روانه ميشود.
يكي در يتيم از رشته عشق
برآمد تا كه گردد كشته عشق
غم بي ياريت اي داور داد
مرا درد يتيمي برده از ياد
منابع:نفس المهموم، آينهداران آفتاب، قصه كربلا
و پسر برادر چه زيبا جواب ميدهد هنگامي كه ميگويد: «عموجان بگذار بروم از همان كودكي ياد گرفتهام فدايي تو باشم. يادت هست آن روز كه جنازه پدرم تير باران شد گفتي اكنون وقت مبارزه نيست صبر كن روز مبارزه فرا خواهد رسيد. آيا امروز وقت شهادت من فرا نرسيده است همه ياران رفتهاند و حتي علياكبر نيز در اين راهت فدا شده است. نميتوانم دوري علي را تحمل كنم اجازه بده من هم به علي ملحق شوم. ميدانم دوري من براي تو سخت است اما دوري تو براي قاسم سختتر است. عمو جان مرگ در راه تو از عسل براي من شيرينتر است پس بگذار در راهت فدا شوم.
و عمو چگونه ميتواند نپذيرد اما چه زيبا از برادرزاده درخواست ميكند: «قاسم نبايد به ميدان بروي زيرا هنوز مهمترين كار مانده است. مگر رسم همه ياران وداع و اذنخواهي از عمويت نيست و آيا من ميتوانم بدون خداحافظي جگر گوشه برادرم را به سوي قتلگاه بفرستم. پس از اسب پياده شو تا يكبار ديگر تو را در آغوش بگيرم و ياد برادرم حسن بيفتم همان برادري كه حتي در خانه خود غريب بود و زهر جفا را آن بيوفا همسر به او نوشاند و اي كاش اكنون بود و ميديد پسرش در راه حسينش اين گونه جانبازي ميكند.
پس عمو و برادرزاده در آغوش يكديگر قرار ميگيرند و باهم وداع ميكنند و پس از چند لحظه برادر زاده راهي ميدان ميشود در حالي كه از شدت شوق به شهادت حتي فراموش ميكند كه بند كفشش را ببندد و چه زيبا رجز ميخواند؟
«ان تفكروني فانا ابن الحسن
سبط النبي المصطفي الموتمن
هذاالحسين كالاسير المرتهن
بين انامن لاسقو صوب المرن»
اگر مرا نميشناسيد فرزند حسن مجتبي هستم نواده پيغمبر برگزيده و امين پروردگار. مرگتان باد اين حسين است كه چونان اسير در بند شما است. شما مردماني كه از نزول باران سيرابيتان مباد»
پسر 14 ساله حسن(ع) چنان ميجنگد كه كوفيان سنگدل انگشت به دهان ميمانند سواري غرق در سلاح به ميدان ميآيد اما ديري نميپايد كه نوه حيدر كرار او را راهي جهنم ميكند و چهار فرزندش را نيز يكي پس از ديگري به دوزخ ميفرستد و جنگ ادامه پيدا ميكند تا چهارده زخم بر بدن چهارده ساله حسن(ع) نقش ميبندد و ديگر تاب مقاومت ندارد تا اينكه ملعوني او را از اسب به زير ميكشد و بدون او زير سم اسبها قرار ميگيرد و حسين تلاش ميكند يكبار ديگر فرزند برادر را ملاقات كند پس ابتدا قاتل فرزند برادر را به درك ميفرستد و يكبار ديگر و براي آخرين بار قاسم را در آغوش ميگيرد و در حالي كه او در راه خداي حسين فدا شده است پس حسين او را ميبوسد و ميگويد: «والله يعز علي عمك ان تدعوه فلا يجيبك اويجيبك لايعينك او بعينك لا يغني عنك بعد قوم قتلوك»
«به خدا سوگند بر عمويت سخت و ناگوار است به ياري بخوانيش و نتواند پاسخت گويد. يا پاسخ دهد و نتواند ياريت كند يا تو را ياري كند اما سودمند نباشد. از رحمت خدا دور باشد گروهي كه تو را كشتند.»
و پيكر او را به سينه ميگيرد در حالي كه خطي از بند كفش گسسته قاسم بر زمين ميماند او پيكر او را در كنار علياكبرش ميگذارد و دو گلبرگ كربلا را ميبوسد و به سمت خيمه زينب روانه ميشود.
يكي در يتيم از رشته عشق
برآمد تا كه گردد كشته عشق
غم بي ياريت اي داور داد
مرا درد يتيمي برده از ياد
منابع:نفس المهموم، آينهداران آفتاب، قصه كربلا


